بهلول و شکستن سر استاد !

:: بهلول و شکستن سر استاد !


روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

یک اینکه می گوید :

خداوند دیده نمی شود

پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد

دوم می گوید :

خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند

در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد

سوم هم می گوید :

انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد

در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !بهلول و شکستن سر استاد !
برچسب ها : گوید ,حالی

اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود...

:: اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود...


خاطرات یک دانشجو...

استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی،تلاش می‌کرد حرف‌های درشت اجتماعی را به گونه‌ای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.


روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بی‌مقدمه و بدون حال‌و‌احوال‌پرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:

"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت می‌گفت زیپت بازه، چی کار می‌کردی؟"

پسره گفت: "زود چک‌اش می‌کردم."

استاد گفت:

"اگر نفر دوم هم می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"

پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو  چک می‌کردم." استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که می‌دیدی، می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود...
برچسب ها : بازه، ,زیپت ,می‌گفت ,استاد ,می‌گفت زیپت ,زیپت بازه، ,بازه، چطور؟ ,می‌کردم استاد ,زیپت بازه، چطور؟

دانستنیهای جالب !(1)

:: دانستنیهای جالب !(1)


آیا می دانستید که انسان برای اولین بار در ۱۷۸۳ پرواز را تجربه کرد و توانست ۸ کیلومتر با بالن پرواز کند؟


آیا می دانستید که جمیعت جهان تا ۵۰ سال آینده از مرز ۹ میلیارد نفر خواهد گذشت؟


آیا می دانستید که گرمترین سیاره زهره می باشد این سیاره درجه حرارت ثابتی دارد که ۴۶۲ می باشد؟


آیا می دانستید که عمر خورشید ۵ میلیارد سال می باشد؟


آیا می دانستید که عمر کهکشان راه شیری ۱۰ میلیارد سال می باشد؟


آیا می دانستید که نقره صدها بار از مواد ضد عفونی قوی تر است و ۶۵۰ نوع میکروب را از بین می برد؟


آیا می دانستید که مساحت کره زمین ۵۱۵ میلیون کیلومتر است؟

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !دانستنیهای جالب !(1)
برچسب ها : دانستید ,باشد؟ ,میلیارد

احساس شکست !

:: احساس شکست !


روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک صندوقچه ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط صندوقچه آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. 

در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.. 

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد. 

ماهی بزرگ براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار شیشۀ که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد… 

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !احساس شکست !
برچسب ها : ماهى ,غذاى ,دیوار ,ماهى کوچک، ,غذاى مورد ,دیوار شیشه‌اى

سعی و تلاش!

:: سعی و تلاش!


یک دانش آموز دبستانی که در درس خواندن نسبت به همکلاسی هایش بیشترین تلاش را می کرد، همیشه از این متعجب بود که علی رغم تلاش هایش در امتحانات بهترین نمره را کسب نمی کند.


او روزی از مادرش پرسید: مامان، به نظر تو من کودنم؟ من که همیشه با دقت به درس معلم گوش می کنم، چرا همیشه از دوستانم عقب هستم؟


مادر احساس می کرد که مدرسه احترام کافی به غرور پسرش نمی گذارد، اما نمی دانست که چگونه به او جواب بدهد.


در امتحان بعدی هم که پسر فکر می کرد در کل مدرسه شاگرد اول می شود، جایی بهتر از رتبۀ هفتادم نگرفت. وقتی به خانه رسید، دوباره همان سؤال را از مادرش پرسید. مادرش خیلی دوست داشت که به او جواب بدهد، بهرۀ هوشی هر کسی با دیگران متفاوت است و شاید کسی که شاگرد اول شده، از همۀ همکلاسی هایش باهوش تر است. اما دلش نیامد که این حرف ها را به او بگوید.

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !سعی و تلاش!
برچسب ها : مادرش ,هایش ,مادرش پرسید ,همکلاسی هایش

مرد فقیر و کباب فروش!!

:: مرد فقیر و کباب فروش!!


فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود.

بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ...

ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: 

کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !مرد فقیر و کباب فروش!!
برچسب ها : کباب ,فقیر ,کباب فروش

جیرفت را بهتر بشناسیم..!(2)

:: جیرفت را بهتر بشناسیم..!(2)


رودخانه های جیرفت :رودخانه های جیرفت فصلی هستن و تو فصل زمستون گاهی اوقات بر اثر بارش بارون اونقدر پر آب میشن که ممکنه حتی به شهر و روستاهای اطراف صدمه بزنن ...

تو سال 1371 این اتفاق  افتاد و اون سال تو جیرفت بارندگی زیادی شد ،تو سال 71تا حدی رودخانه ها پر آب شدن که آب وارد شهر شد و آسیب زیادی به شهر زد ،تا حدی که مردم جیرفت از اون سال به عنوان آب برده نام میبرن ،و نام جیرفت هم بر اساس همون اتفاق انتخاب شده ...
نام قدیمی جیرفت سبزواران و قبل از آن دقیانوس بوده ...
مهمترین رودخانه های جیرفت ،شور ،ملنتی ،و هلیل رود هستن ...این سه رودخانه به ترتیب در اول ،مرکز و آخر شهر هستن ...رودخانه شور پنج کیلومتر نرسیده به جیرفت هست ،رودخانه ملنتی در مرکز شهر قرار داره و بخاطر این رودخانه شهر یجورایی دو قسمت شده و دقیقا در مرکز شهر هفت پل قرار داره برای عبور وسایل نقلیه از روی رودخانه و بزرگترین و معروفترین رود جیرفت ،هلیل رود هست که قدمتی به درازای یک تاریخ داره ،چرا که در گذشته این رودخانه نقش به سزایی در جنگ ها و لشکر کشی ها داشته ...
ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !جیرفت را بهتر بشناسیم..!(2)
برچسب ها : رودخانه ,جیرفت ,هستن ,قرار داره

مرد عطار و گردنبند !

:: مرد عطار و گردنبند !


در زمان عضدالدوله دیلمی مرد ناشناسى وارد بغداد شد و گردنبندى را که هزار دینار ارزش داشت در معرض فروش قرار داد ولى مشتری پیدا نشد. چون خیال مسافرت مکه را داشت، در پى یافتن مردى امینى گشت تا گردن بند را به وى بسپارد.

مردم عطارى را معرفى کردند که به پرهیزکارى معروف بود. گردنبند را به رسم امانت نزد وى گذاشت به مکه مسافرت کرد. 

در مراجعت مقدارى هدیه براى او هم آورد. چون به نزدش رسید و هدیه را تقدیم کرد، عطار خود را به ناشناسى زد و گفت: من ترا نمى‌شناسم و امانتى نزد من نگذاشتى، سر و صدا بلند شد و مردم جمع شدند او را از دکان عطار پرهیزکار بیرون کردند.

چند بار دیگر نزدش رفت جز ناسزا از او چیزى نشنید. کس به او گفت: حکایت خود را با این عطار، براى امیر عضدالدوله دیلمى بنویس حتما کارى برایت مى‌کند نامه‌اى براى امیر نوشت و عضدالدوله جواب او را داد و متذکر شد که سه روز متوالى بر در دکان عطار بنشین، روز چهارم من از آنجا خواهم گذشت و به تو سلام مى‌دهم تو فقط جواب سلام مرا بده. 

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !مرد عطار و گردنبند !
برچسب ها : عطار ,براى ,عضدالدوله ,براى امیر ,دکان عطار

آهنگر !

:: آهنگر !


لاینل واترمن، داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، چیزی درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت دشوارش مطلع شد. گفت :" واقعاعجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی، زندگی ات بد تر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده." آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همین فکر را کرده بود و نفهمیده بود چه بر سر زندگی اش آمده. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: "در این کارگاه، فولاد خام برایم میاورند و باید از آن شمشیری بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزانم، تا اینکه فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم .  بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم. یک بار کافی نیست"

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !آهنگر !
برچسب ها : فولاد ,آهنگر ,تمام

مادر و فرزند...

:: مادر و فرزند...


در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،

که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.

مادرم مرا بوسید.

و گفت : نمی توانی عزیزم !

گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .

مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .

نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .

ولی خوب که فکر می کردم مادرم را دوست داشتم .

معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم !

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !مادر و فرزند...
برچسب ها : مادرم ,دوست ,داشتم

پسر فقیر !

:: پسر فقیر !


سالها پیش پسربچه ی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد، صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش سوخت ورفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه.پسربچه باولع زیادسیب رابه دهانش بردو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد،

اون باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و بادوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام دادو بعدیکی از سیبها راخورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت و باپولش دوباره دوتا سیب خرید و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدارپول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمیرفت و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید.

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !پسر فقیر !
برچسب ها : میوه ,مغازه ,پسربچه ,میوه فروش

ثروت و غرور !

:: ثروت و غرور !


جوان ثروتمندی نزد عالم رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عالم او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در کوچه صدقه می گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه بیبین و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم !


عالم گفت: دیگران چه حالا دیگر آنها را نمی بینی؟

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !ثروت و غرور !
برچسب ها : بینی؟ ,عالم

وزیر و غلام زیرک!

:: وزیر و غلام زیرک!

سلطان به وزیر گفت۳سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.سوال اول: خدا چه میخورد؟سوال دوم: خدا چه می پوشد؟سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.
غلامی فهمیده وزیرک داشت.وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم!!اینکه :خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟
غلام گفت؛ هرسه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم وسومی را فردا...!اما خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش رامیخورد.اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم!
ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !وزیر و غلام زیرک!
برچسب ها : وزیر ,جواب ,غلام ,اینکه

مورچه و کندو..!

:: مورچه و کندو..!


مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت

و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد

ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.

دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…

هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:

ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود

و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.

یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:

مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد!

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !مورچه و کندو..!
برچسب ها : کندو ,مورچه

مرگ..!

:: مرگ..!


این متن برنده جایزه #نوبل شده

مردی درحال مرگ بود،

وقتیکه متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید،


خدا: وقت رفتنه.

مرد: به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم


خدا: متاسفم، ولی وقت رفتنه

مرد: درجعبه ات چی دارید؟

خدا: متعلقات تو را

مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛

لباسهام، پولهایم و ....

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !مرگ..!
برچسب ها :

امید و انگیزه...

:: امید و انگیزه...


در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .


هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد .بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .

ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !امید و انگیزه...
برچسب ها : پنجره ,ساعت ,بیمار ,بیمار دیگر

آرامش...

:: آرامش...

روزگاری حاکمی اعلام کرد به هنرمندی که بتواند آرامش را در یک تابلو نقاشی بیاورد، جایزه ای نفیس خواهد داد.
بسیاری از هنرمندان سعی کردند وحاکم همه تابلو های نقاشی را نگاه کرد و از میان آنهادو تابلو پسندید و تصمیم گرفت یکی از آنها را انتخاب کند.
اولی نقاشی یک دریا چه آرام بود؛ دریاچه مانند آینه ای تصویر کوههای اطرافش را نمایان میساخت، بالای دریاچه آسمانی آبی با ابرهای زیبا و سفیدبود, هر کس این نقاشی را میدید حتما آرامش را در آن می یافت.
ادامه مطلب
منبع : مرد سفر باش !آرامش...
برچسب ها : نقاشی ,تابلو ,آرامش

محل قرارگیری آمارگیر www.neginpop.ir

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ